|
جاده پر از سگ هاي مردهِ بود کوير انباشته از کوير افق انباشته از غبار من از تقربِ غريبي در عذاب ويبره ي ژاژخاي موبايل روي مچم ساعتي که از جمعه مرده است در ذهنِ آشفته ام مزايده و شراب و کيسه ي سيمان.
کجاي زمان کيهان و اين بي پايانِ سنگلاخي مي لولم ؟! رستورانهاي کثيفِ کنارِ جاده زنان ارزان و دردِ مشترک گورستان ها مرگ در درنگِ افتادن حَبه يِ قند در فنجانِ چاي چشم هاي گشوده مشت هاي گره کرده تني در عذابِ جراحت قلبي ناکوک شريانِ منزجري از انسداد اسير کائنات شده اند روزهاي هفته از تقويم کنده ميشوند و قرارهاي کهنه و شماره هاي منتظر تبديل مي شوند.
مادرم زنگ ميزند....... خواهرم زنگ ميزند........ مي گويند : دلمان برايت تنگ شده !! من اما ... دلم براي آنها تنگ نمي شود قلب جزامي ام مرده است بي رمق تر از تک درخت هايِ تک افتاده مثل طعمه ايي در چنگال شير آخرين بازمانده يِ گلِه ام و حتي معلولِ اين سفر را نمي دانم و نمي دانم مقصد اعتبارِ کدام شِراکت است که اميدِ مرده ام مسيح يک شنبه ها را مي طلبد چشمي اگر حرف ميزد دستي اگر مي بوسيد پايي اگر نگاه ميکرد عاشقترين مردِ عالم ميشدم و به سِلک لوطي ها در غيرتِ تيره يِ شب زندگي را جلال مي دادم !
خودم را فريب نمي دهم لهجه يِ نفرت بار آن نگاه ها به گوشم آشناست گريز بي تامل دخترها نجواي زهر خندشان دراتاقِ کناري چشم هايي که از حضورم مي ترسند و با اشاره ي سر مرا ناديده مي گيرند ! انگار صفحه ي حوادث روزنامه جالب تر از من است آنجا کسي مقتول يا جاني است زن ها هميشه خائن مردي متجاوز است و مردم با ولع تمام به امنيت پٌک ميزنند چايي داغشان را هورت ميکشند لعنت ميکنند درود مي فرستند !
فراموش شده ام ولي فراموش نميکنم و دلم براي خيلي ها تنگ شده است ملال آور شده ام اما هنوز قصه مي گويم و مي ترسم به حقارت خو گرفته باشم و مثل اين جاده ي عبوس شبيه رانندگانِ بي غرضِ معتاد به مسيح پشت کنم يا به منشيِ جوانِ شرکت مان پيشنهاد ازدواج بدهم !
شبان کليسا مي گفت: تا خدا کجا کيش بدهد تو با فيل و اسب هايت بازي کن !.......... چشم هايم خيس بود زبانم مردد وقتي ميگفتم : مسيح مردگان را حيات مي بخشيد چرا مرا زنده نميکند ؟!
حالا به گمانم مات شده ام بعد از آنهمه دختر بازي! نه وزير دارم نه سرباز پياده ايي در دل کوير چشمهايم را خاک ميکنم پاهايم را اره ميکنم و انگشتهايم را مي شکنم اگر تقدير من اين جاده و اندوه است اگر قرار نيست اين شعرها بخندند به پدر که بيش از اين نخواهم ماند. |